به گزارش شمس آباد؛ از یکی از اتوبان‌های تهران به سمت محله‌مان می‌پیچم. محدوده ما مثل بسیاری از مناطق تهران جزو محدوده‌های زوج و فرد است و وقتی از اتوبان به سمت محله می‌پیچید در واقع وارد محدوده طرح ترافیک می‌شوید. از هر کجا هم که بپیچید فرقی نمی‌کند، سر و کار شما با دوربین‌های محدوده زوج و فرد خواهد افتاد چون تمام ورودی‌ها با دوربین‌ها کنترل می‌شود و اینجا تازه اول یک ماجرای «تراژدی – کمدی» است.
برای اعضای محله ما و احتمالاً محلات دیگر گذر از این دوربین‌ها اگر نگوییم مثل آب خوردن است – چون باید از خودرو پیاده شوی و آن دستمال کاغذی را با آب دهان بچسبانی یا پارچه‌ای روی پلاک بیندازی یا کارتنی را بچسبانی – اما با آب خوردن هم زیاد فرقی ندارد چون کل کار بیشتر از چند لحظه طول نمی‌کشد. اوایل که من این اتفاقات را می‌دیدم واکنش نشان می‌دادم و می‌گفتم چرا آدم‌های جامعه ما اینطورند. مثلاً چرا طرف خلاقیت خود را اینطور معکوس به کار می‌بندد و عین کسی که خودش را به تمارض زده ناگهان خودرواش جلوی دوربین‌های طرح ترافیک مثلاً خاموش می‌شود و یک یا دو نفر از سرنشینان برای هل دادن خودروی مثلاً خاموش درست در جلوی دوربین‌ها از ماشین پیاده می‌شوند و طوری ماشین را هل می‌دهند که دوربین‌ها نتوانند پلاک خودرو را بردارند یا مثلاً یک وانتی که میوه می‌فروشد و وقتی می‌خواهد وارد محله شود گلیمی را جلوی پلاک ماشین می‌اندازد طوری که تمام حجم پلاک را فرا بگیرد یا مسافرکشی که گاهی سوار خودرواش می‌شوم وقتی می‌خواهد از بزرگراه به محله بپیچد قبل از دوربین‌ها مثل قرقی ترمز دستی را بالا می‌کشد و از خودرو پیاده می‌شود کارتنی را که از قبل آماده کرده به پلاک می‌چسباند و درست چند متر آن طرف‌تر دوباره مثل قرقی از خودرو پیاده می‌شود و کارتن را از روی پلاک برمی‌دارد و به راه خود ادامه می‌دهد.

اینها مثل یک مراسم و آیین عادی هر روز جلوی چشم من تکرار می‌شود، بنابراین آن حالت جرم بودن از میان رفته است و من ندیده ام که کسی به کسی تذکری بدهد. مثلاً یکی از مسافران از خودرو پیاده شود و بگوید که این چه کاری است شما انجام می‌دهید؟ به خاطر اینکه این اتفاقات صورتی از یک امر عادی را به خود گرفته است اما چرا؟

   

 چطور می‌شود که یک طرح برای تغییر عادت ناکام می‌ماند؟

در این مطلب می‌خواهیم به این نکته اشاره داشته باشیم که چرا تغییر عادت‌ها در یک جامعه به آن سادگی‌ها هم که ما تصور می‌کنیم نیست. چرا مثلاً بالا رفتن میزان جرایم رانندگی تغییری در عادت‌های فرهنگی ما در این حوزه نداد؟ بیشتر افراد خوشبین بودند که مثلاً اگر میزان جرایم رانندگی سه، چهار و  پنج برابر شود بالا رفتن میزان این جرایم باعث خواهد شد که از میزان سوانح رانندگی در کشور کاسته شود اما واقعیت آن است که به قول یکی از مسئولان هر هفته به اندازه سقوط یک هواپیمای پهن پیکر تلفات رانندگی در جاده‌های کشور داریم و کافی است در اخبار سر بچرخانیم و ببینیم که هر هفته چند مینی‌بوس و اتوبوس و خودروی شخصی و موتورسیکلت در جاده‌ها و معبرها دچار سانحه می‌شوند. مگر نه این است که سیاست راهنمایی و رانندگی در این سال‌ها افزایش نظارت و کنترل‌های جاده‌ای بوده است؟ امروز در اغلب بزرگراه‌ها و مواصلات مهم کشور دوربین‌های کنترل سرعت نصب شده است اما چرا عملاً این نظارت‌ها باعث کاهش تلفات و سوانح رانندگی نشده است؟ مثلاً یکی از اهداف طرح زوج و فرد کردن خودروها در تهران این بود که از میزان ترافیک کاسته شود و در این میان به خاطر اینکه کنترل انسانی این طرح بسیار سخت و هزینه‌بر و لازم بود در هر منطقه چند صد نفر نیروی پلیس ورود و خروج خودروها را کنترل کنند آمدند و با اختصاص هزینه قابل توجهی دوربین‌های هوشمند را در محدوده طرح زوج و فرد به کار گرفتند اما نهایتاً آیا تغییری در ترافیک تهران به وجود آمد؟ اگر نخواهیم کاملاً بدبینانه نسبت به این اتفاق داوری کنیم باید بگوییم تغییر محسوسی از این نظر به وجود نیامد اما اتفاقی که افتاد این بود که بخش قابل توجهی از شهروندان به سمت یک بزه اجتماعی که همان دور زدن قانون با پوشاندن پلاک بود کشیده شدند. اما چرا این اتفاق افتاد؟

پیشنهاد ویژه :   شمس آباد نیوز : شمس آباد - ۷۰ درصد زندانیان در ۱۰ سال اول ازدواج هستند

 

 وقتی کوچک‌ترها تنبیه شوند و یقه سفیدها رها

ما در یک جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که اخبار آنلاین و با پرده‌پوشی‌های کمتری نسبت به گذشته در اختیار شهروندان قرار می‌گیرد. آنها منابع اطلاع‌رسانی متنوع‌تری دارند ، بنابراین از منابع مختلفی خبرها را دریافت و تحلیل می‌کنند. در این میان آنها هر روز در معرض خبرهای مربوط به فساد اداری و اختلاس مدیران بالادستی در جامعه قرار می‌گیرند، یعنی آن چیزی که به اصطلاح از آن به عنوان جرایم یقه سفیدها یاد می‌کنیم. بنابراین امروز جهان ما به سمتی می‌رود که مدیران و دولتمردان و سایر نهادهایی که به نوعی متولی امور هستند بیش از گذشته در اتاق شیشه‌ای قرار می‌گیرند و عملکرد آنها از سوی مردم دیده می‌شود و به چشم می‌آید، بنابراین کمی ساده‌لوحی خواهد بود که تصور کنیم عملکرد مردم متأثر از آنچه مدیران و دولتمردان و متولیان انجام می‌دهند نخواهد بود.
یک بیان نورانی از معصوم داریم که «الناس علی دین ملکوکهم». این بیان نورانی امروز تجسم عینی و واقعی در همه جوامع از جمله در جامعه ما دارد. اگر در جامعه ما هر روز خبر از جرایم آقازاده‌ها و ژن‌های خوب و مدیران نهادهای حکومتی باشد، اگر اخبار اختلاس‌ها و تخلفات مالی و فسادها و حقوق‌های نجومی و واگذاری‌های غیرقانونی و تصرفات در اراضی از سوی رانتخواران و صاحبان نفوذ در رسانه‌های ما پدیدار شود، آیا این حجم از خبرها به دنبال خود ویرانگری‌های فرهنگی و ذهنی نخواهد داشت؟ آیا عجیب است که شما هر روز غذای مسمومی تولید کنید و این غذای مسموم به خورد کسانی داده شود و آنها هم سالم بمانند؟ همچنان که شما انتظار ندارید که کسی بعد از خوردن غذای مسموم همچنان به سلامتی خود ادامه دهد نباید انتظار داشته باشید که این همه خوراک و محتوای فکری و فرهنگی مسموم که در جامعه ما ایجاد می‌شود تبعات خود را نداشته باشد و از جمله یکی از این تبعات این خواهد بود که «حالا که اینطور است من هم می‌توانم قانون را دور بزنم. چرا من نباید قانون را دور بزنم. وقتی قانون از سوی بالادستی‌ها دور زده می‌شود و وقتی با وجود این همه دستگاه‌های نظارتی و قضایی به راحتی در کشور تخلفات محرز صورت می‌گیرد و اراضی ملی را بین افراد با نفوذ پخش می‌کنند و در جنگل‌ها ویلاسازی می‌کنند و به راحتی پول بیت‌المال را بین خودشان تقسیم می‌کنند چرا من باید قانون را مراعات کنم؟ آن وقت همین‌ها به ما پایین دستی‌ها که می‌رسند، مو را از ماست بیرون می‌کشند و دهها و صدها دوربین بر سر ما می‌گذارند که نکند ما تخلف بکنیم. آن وقت فقط بلدند ما را جریمه کنند و از ما حساب پس بکشند.»
ما چه بپسندیم و چه نه این استدلال‌ها و استدلال‌های مشابه در جامعه ما وجود دارد و طبیعی هم هست. آیا قصد و عزم جدی‌ای در نهادهای نظارتی و قضایی ما برای مبارزه با فسادهای گسترده یقه‌سفیدها و رانتخوارها وجود دارد؟ تا زمانی که جامعه حس نکند که مدیران کشور با قاطعیت در برابر تخلفات یقه‌سفیدها ایستاده‌اند حس مراعات قانون در بسیاری از افراد جامعه بیدار نخواهد شد. مثل این می‌ماند که در یک خانواده‌ای بچه‌های بزرگ‌تر بریز و بپاش می‌کنند و خانه را به هم می‌ریزند و آن وقت ما فقط بچه‌های کوچک‌تر را می‌خواهیم جریمه کنیم. آیا بچه‌های کوچک‌تر نخواهند گفت پس چرا به بچه‌های بزرگ‌تر چیزی گفته نمی‌شود؟ آیا آنها این اتفاق را عین بی‌عدالتی نخواهند دانست که فقط کوچک‌ترها تنبیه می‌شوند و خبری از تنبیه بچه‌های بزرگ‌تر نیست؟

پیشنهاد ویژه :   سیاسی : بازدید جهانگیری از روند بازسازی ارگ تاریخی بم

 

 آیا قانون‌پذیری با اتکا به روش‌های جریمه‌محور ممکن است؟

نکته اینجاست که ما اگر می‌خواهیم رفتاری جدید را در جامعه اشاعه بدهیم مثلاً میزان قانون‌پذیری را در جامعه بالا ببریم نمی‌توانیم صرفاً از روش‌های تنبیهی و جریمه‌محور استفاده کنیم چون این روش‌ها دور زده خواهد شد، همچنان که در طرح زوج و فرد این دور زدن قانون را می‌بینیم. اما اگر ما به جد دنبال قانون‌پذیر کردن جامعه هستیم اول این حس را باید به جامعه بدهیم که قانون از سوی مدیران جامعه، خانواده‌ها، فرزندان و وابستگان آنها مراعات می‌شود و آنها هستند که در پشت چراغ قرمزها مثل افراد عادی ایست می‌کنند. آنها هم مشکلات معیشتی افراد عادی را دارند و اینطور نیست که به منابع مالی غیر مشروع دسترسی داشته باشند. آنها هم خانه‌هایشان در حد خانه‌های افراد معمولی جامعه است و قیمت خانه‌هایشان سر به فلک نمی‌زند. آنها هم از خودروهای تولید داخل استفاده می‌کنند و. . . . اگر این اتفاق در جامعه ما روی دهد می‌توان امیدوار بود که قانون‌پذیری در جامعه ما هم بالا برود. اگر ما فی‌المثل می‌خواهیم مردم به منابع طبیعی احترام بگذارند وکسی دریا و ساحل و جنگل را پر از آشغال نکند، اول از همه ما باید این حس را به مردم بدهیم که نهادهای حاکمیتی و نظارتی و قضائیه هیچ مماشاتی با افراد ذی‌نفوذی که می‌خواهند در جنگل‌ها ویلاسازی کنند ندارند وگرنه نمی‌شود شما از یک سو ببینید که هر روز بخشی از اراضی ملی و طبیعی، جنگل‌ها و دریاهای کشور از سوی عده‌ای ذی‌نفوذ تصرف می‌شود و به بهانه‌های مختلف در آن جنگل‌ها، اراضی و دریاها ویلاسازی می‌کنند و کسی هم متعرض آنها نمی‌شود و از این سو ما فقط آدم‌های عادی را که پسماندهایشان را در جنگل‌ها، سواحل و اراضی ملی رها می‌کنند تابلو می‌گیریم و انگشت اتهاممان به سمت آنهاست.
 حرف آن دختر نوجوان سر چهارراه را بشنوید
ایراد برخوردهای صرفاً روانشناختی و غفلت از عوامل بیرونی در این است که ممکن است ما را در تحلیل‌ها به سمت و سوهای غیرواقعی و بیش از حد سختگیرانه در برابر اشخاص ببرد.
به این مثال توجه کنید: بعد از تقاطع خیابان انقلاب و حافظ نرسیده به خیابان جمهوری در ترافیک ایستاده‌ایم. دختر نوجوانی با شیشه پاک‌کن و یک شیشه‌شوی ظاهر می‌شود و بدون اینکه اصلاً به حرف‌های من گوش بدهد شروع می‌کند به پاک کردن شیشه. مدام به او می‌گویم که شیشه من تمیز است و اصلاً تمیز هم نباشد نمی‌خواهم پاک شود اما او هیچ اعتنایی به حرف‌های من نمی‌کند، تو گویی نه تصویر مرا می‌بیند و نه صدای مرا می‌شنود. اگر به این اتفاق صرفاً از بُعد روانشناسی و روابط بین فردی محدود نگاه کنیم یا حتی صرفاً یک نگاه محدود به اخلاق را ملاک و معیار قرار دهیم نتیجه این می‌شود که آن دختر نوجوان محکوم شود، در این صورت به او خواهیم گفت کار تو کاملاً غیر اخلاقی است، چون ما وقتی می‌خواهیم به کسی خدمات ارائه کنیم میان دریافت‌کننده و ارائه‌کننده خدمات باید قراری در میان باشد. تقاضایی برای ارائه خدمات صورت گرفته باشد و دستمزد بر اساس رضایت طرفین پرداخت شود در حالی که در این اتفاق هیچ کدام از این قرار و مدارها وجود ندارد. کسی به زور می‌خواهد شیشه شما را بشوید و در برابر این خدمت توقع دستمزد دارد ولی تو از همان آغاز به او می‌گویی که نیازی به این کار نیست. اگر به این اتفاق از چشم قوانین حقوقی هم نگاه کنیم به احتمال زیاد آن دختر نوجوان محکوم خواهد شد، چون عملاً به حریم تو تجاوز کرده است، اما پرسش این است که آیا به حریم او تجاوز نشده است؟ یک دختر ۱۴ – ۱۳ ساله اینجا چه می‌کند؟ اگر او یک خانواده عادی و نرمال داشت مجبور بود بیاید سر چهارراه شیشه خودروها را بشوید؟ کجا حقوق اجتماعی و شهروندی و خانوادگی او تعدی شده است؟ آیا استدلال او ناخودآگاه این نیست: «من به حق تو در مالکیت بر خودرویت و حق تو بر درخواستت هیچ احترامی نمی‌گذارم چون به حق من در حقوق شهروندی و حق تحصیل و کودکی کردن احترام گذاشته نشده است. من هر طور شده آن پول لعنتی را به هر ترفندی که شده از جیب تو بیرون می‌آورم چون تو هم همین کار را با دیگران می‌کنی، گیرم حرفه‌ای‌تر و پنهان‌تر و قانونی‌تر، اما چون من در جایگاه تو نیستم و نمی‌توانم پنهانی این کار را بکنم مجبورم حقم را با هزار تومان و ۲ هزار تومان سر چهارراه از جیب مشتری‌ها بیرون بکشم».
موضوع اینجاست که ما وقتی از انسان سخن به میان می‌آوریم از کلیت او سخن می‌گوییم. یعنی نمی‌توان از انسان سخن گفت اما عواطف و احساسات او را نادیده گرفت. نمی‌توانیم انسان‌ها را صرفاً در اعداد خلاصه کنیم و اختلاف‌های آنها را نادیده بینگاریم.
 

پیشنهاد ویژه :   شمس آباد نیوز : شمس آباد - «تحلیل ساختاری و محتوایی شعرخوانی عید فطر ۱۳۹۶»

 

این خبر را به اشتراک بگذارید :